یه باری یکی توی توییتر نوشته بود که هیچوقت فکرشو نمیکردم دوس پسری داشته باشم که اینقدر بخوامش، دوستش داشته باشم، و خلاصه خرش باشم. یادمه وقتی توییت رو خونده بودم با خودم گفتم اره، همین، همینو میخوام. و بعد در گذر زمان فهمیدم که همین دیگه برای من پیش نمیاد، من دیگه خر کسی نمیشم، ولی میتونم کسی رو دوست داشته باشم، میتونم زشتترین عکسم رو بفرستم برای کسی و بدونم که بازم قراره ازم تعریف کنه، که اگه کور و کل و شلم بشم اون آدم من رو دوست خواهد داشت. با این پسر اینجوریم، توو این نقطه از رابطه قرار دارم که امروز توو دیوار یه خونه پیدا کردم و فرستادم براش و دوتایی غصه خوردیم که چرا خونهی ما نیست و آخرش اون گفت: یکم صبر کن، من یکم کارام راست و ریست شه میخریمش. و حالا شاید هیچوقتم نخریمش، شایدم از اون روز حالا خیلی دور باشیم، شاید اصلا اون روز ما دیگه با هم نباشیم، ولی میخواهم بگم از قضاوت شدن نمیترسم چون قضاوت گر نیست، اون شب که با مارال بیرون بودیم گفت: بعد دیگه اون آدم رو دوست نداشتی!؟ گفتم: نه، تعریفم از عشق عوض شد. و داشتم به اون جمله از مصاحبه ی نفیسه ازاد فکر میکردم که وقتی ازش پرسیدن چطور به این رهایی رسیدی؟ میگفت: با زخمهای پی در پی.
برچسب:
نویسنده: ساناز رحیمی
تاريخ: جمعه
26 اسفند
1401 ساعت: 14:45